می خندم...

ساده می گیرم...

ساده می گذرم...

بلند می خندم و با هر سازی میرقصم ...

نه اینکه دل خوشم!


نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!

مدتی طولانی شکســــتم، زمین
خوردم،

سخــــتی دیدم، گــــریه کردم و حالا ...

برای " زنده
ماندن" خودم را به "کوچه ی علی چپ" زده ام ...!

روحم بزرگ نیــــست! دردم
عمیــق است ...

می خندم که جای زخــم ها را
نبینی!

/ 1 نظر / 10 بازدید
آریا

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر میکرد، کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب میشد، کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود، کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دستان خزان نمی سپرد، کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید...